لسان الملك سپهر
311
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
اين چنين باشيد ؟ گفتند : خدايگان ما بر اين است و ما بر اين باشيم كه خدايگان ما باشد . آن حضرت فرمود : امرنا ربّى ان اقصّ المشارب و نعفو اللّحية يعنى : خداى من مرا فرموده كه سبلت را بسترم و ريش را بگذارم . پس ايشان را به خانهء سلمان فرود آورد و خورش و علف مقرر داشت و كافران بدان شاد شدند كه شاهنشاه ايران نام محمّد را از جهان براندازد و ما را آسايش بدست شود . بالجمله شش ماه آن رسولان هر روز به نزديك پيغمبر آمدند و جواب سخن بادان را طلب كردند و آن حضرت ايشان را به رفق و مدارا بداشت آنگاه ايشان روزى آغاز تنگدلى نهادند و گفتند : ديگر ما را نيروى زيستن نباشد ، هم اكنون يا گوش بر فرمان دار يا ما را جواب گوى تا بازشويم . آن حضرت فرمود : انّ ربّى عزّ و جلّ قد قتل ربّكما سلّطه اللّه عليه ابنه شيرويه حتّى قتله البارحة يعنى : پروردگار من پروردگار شما را بكشت و شيرويه پسرش را بر او مسلط كرد تا در شب او را هلاك ساخت . اكنون باذان را بگوئيد كه اگر طريق اسلام گيرى اين پادشاهى بر تو بپايد و اگر نه اين ملك از دست تو بشود و دين من ممالك ترا فروگيرد و كمرى كه مقوقس - چنان كه گفته خواهد شد - بدان حضرت هديه كرده بود به خرخسره بخشيد و آن كمر از سيم زراندود بود از اين روى مردم يمن خرخسره را « ذو المفخره » لقب كردند و تا اكنون اولاد او را بدين نام خوانند . بالجمله خرخسره و بابويه آن حديث را تاريخ نهادند و از مدينه بيرون شده به درگاه باذان آمدند و آن قصه بگفتند . و باذان گفت : روزى چند بباشيم اگر محمّد صلّى اللّه عليه و آله اين سخن راست گفته است او پيغمبر خداست بدين او بگرويم و اگر نه آنچه پرويز فرمود چنان خواهيم كرد . روزى چند بر نگذشت كه نامه شيرويه به باذان آمد كه پرويز عرضه هلاك شد ، اكنون پادشاهى مراست و از مردم به نام من بيعت بستان ، و آن مرد را كه در مدينه دعوى پيغمبرى كند از جاى مجنبان . باذان روز قتل پرويز را با آنچه پيغمبر خبر داده بود برابر يافت ، پس ايمان آورد و آن رسولان نيز مسلمان شدند .